تبليغاتX
ماموته




ماموته



91/01/03 ساعت 1:19

به نام محبوب

فیلمنامه کوتاه

" 257 "

نویسنده: مسعود نـوری

بر اساس داستانی کوتاه از جواد سعیدی پور

برای تمام مادران سهراب ها !

در مکان و زمانی نامعلوم

زنی میانسال، سیاهپوش و کمی خاک آلود روی صندلی نشسته است. تنها او را می بینیم. چشمانش را بسته و سرش را به عقب تکیه داده. عده ای سیاهپوش ...



ادامه مطلب . . .


به نام محبوب

فیلمنامه کوتاه

"روزمـره"

نویسنده: مسعود نـوری

 

خارجی   پشت بام یک مجتمع مرتفع   روز

پسری حدود 25 ساله، لبه ی پشت بام نشسته است. موهایش بهم ریخته و چشمهایش پف کرده است. لبخندی بر لب دارد. پاکت پفکی در دست دارد. بیشتر با آن بازی می کند تا چیزی بخورد. کنار او روی رف پشت بام یک بطری خالی آب معدنی و یک ظرف خالی ماست  نیز دیده می شود. پسر گاهی نیم نگاهی به پایین انداخته ولی فورا سر خود را عقب می کشد. گاهی نیز دانه ای پفک به پایین پرتاب کرده و سقوط آن را تماشا می کند. از این کار لذت می برد. غرق بی خیالی و سرخوشی ست.

درب ورودی پشت بام ...



ادامه مطلب . . .


90/11/16 ساعت 4:56

می دیدم از یه جایی برمیگردم. ازین وقتایی بود که فقط خودتی و سکوت یه خیابون بلند. تاکسی نبود. با صدای سرفه ی مادرم از خواب پریدم. بلند شدم یه لیوان آب دادم بهش. خوب شد بیدار شدم ؛ حوصله ی انتظار برای تاکسی رو نداشتم! خوب شد تا صبح دست و پا نزدم برای زودتر رسیدن!




90/11/13 ساعت 2:48

اغلب سوتفاهم و درگیریای زندگی وقتی پیش میاد که سعی داریم دیگرون رو متقاعد کنیم که چیزی که برای ما مهمه ، باید برای اونام مهم و یا حداقل جالب باشه. اگه به این برسیم که بیایم با خودمون راحت باشیم و بگیم بذار فقط خودم حالشو ببرم و این مساله فقط برای خودم مهم باشه ، شاید دنیا و آدماش جای بهتری بشه برامون!




90/11/09 ساعت 14:48

بـه نـام محبـوب

نمایشنامه

"رعـایـــت عـدم مقــرّرات"

بر اساس داستانی از اکبر صحرایی

 



ادامه مطلب . . .


90/08/17 ساعت 20:24

همکاران ، دوستان، عالیجنابان: لطفا با همسرتان حرف نزنید.

حرف زدید؟ خب مخالفت نکنید. کردید؟ خب لطفا بحث نکنید. باز هم کردید؟ خب عصبانی نشوید. شدید؟ خب خودتان را کنترل کنید. نکردید؟ خب حتما نتوانستید. نتوانستید؟ خب محل را ترک نکنید. ترک کردید؟ خب پیاده بروید. نرفتید؟ خب با اتوبوس بروید. نه... نه... سمت سوییچ اتوموبیل یا موتورسیکلت تان نروید. رفتید؟ خب با همان دنده یک بروید. نرفتید؟ خب دیگر گاز ندهید. دادید؟ خب خدا رحمت تان کند!

طبق تحقیقات دانشمندان فیلم فارسی در چنین مواقعی احتمال تصادف و مرگ حدود صد درصد است!

با احتیاط بنویسید! خطر بالا آوردن !!!




90/08/04 ساعت 21:34

ـ میکروفونی ندیدم جلوش باشه!

ـ صداش گرفته بود، میکروفونو گذاشته بودن دم باسنش. تو اصل داستان فرقی نمیکرد!




90/08/02 ساعت 14:15

مری و نای طرف پشت چشماشه، معده ش سمت چپ سرشه، روده کوچیکش هم هر جاتونسته پیچ خورده و وصله به روده بزرگش که سمت راست سرشه. ته روده بزرگش هم متصله به حنجره ش. سیستمش اینطوریه که هر چی با چشماش می بینه می بلعه و تو معدش هضم می کنه و گوشت میشه به تنش. اونوخت مدفوعش ناچاره از حنجره ش در بیاد.

راحتت کنم این یارو هرچی با چشماش می بینه ، با دهنش میرینه!




90/07/13 ساعت 2:6

جوری از ته دل و احساس میگن شیراز سومین حرم اهل بیت , انگار که خودشون با دست مبارک نشستن دونه دونه امامزادگان محترم رو کشتن و کفن کردن و قبر و بارگاه ساختن براشون!

 خبر مرگتون. و همچنین ننه تون.




90/07/07 ساعت 2:4

اعتراف می کنم خیلی جاهارو بخاطر نداشتن حوصله برای زدم ریشم , نرفتم! بعضی هاشونم چه خوب جاهایی بوده.




90/06/31 ساعت 15:14

گاهی بعضی از تکنیک های اخلاقی و رفتاری چنان به نسبت قبل فراگیر می شن – مد شدن هم اینجا مناسبت داره –  که هرکس به محض رویت ذره ای گوز هوایی شروع به بلغور کردن این نکات و سجایا می کنه.

توانایی قبول اشتباه و عذرخواهی یکی از این موارده که وقتی از محدوده خودش خارج و ارزش زمانی و مکانیش نادیده گرفته بشه ؛ تبدیل به یه وسیله میشه برای توجیه همون اشتباهات و کاستی ها. و به نظر همون فرد و گاهی اطرافیان حمل بر بزرگواری و فروتنی میشه. اینه که بعضی اوقات آدم دلش برای اون شخصیت هایی که اشتباه می کردن و مغرورانه و متکبرانه پاش می ایستادن تنگ میشه.




90/06/30 ساعت 22:21

برای کسی که بهش فشار اومده و داغونه هیچ درس عبرتی نیست. بالا کشیدن کسی که به پوچی* رسیده هرگز مایه ی عبرت یکی دیگه مثل خودش نمیشه. این اعدام ها و بالاکشیدن های صبحگاهی بازدارنده که نیست بلکم گریزی می شود برای رهروان "حالا اینکارو بکنیم شاید نگرفتنمون" . کاش خانواده ی تنها جوانمرد و پهلوان تاریخ ایران قاتلش رو می بخشیدن و هدفی برای زندگی بهش می دادن.

*  صد البته منظورم اون پوچی نیست که از فرط تکرار تو دهن مذهبیون لوث شده، بلکه بی هدفی و نومیدی تو زندگی و طریقت هرچه بادا باده.

ب.ن: داریوش هم میگه بس که زندگی نکردیم... ترسی از مردن نداریم!




90/06/03 ساعت 2:16
هستند کسانی که فکر می کنند عنی شده اند برای خود عن شان. به این مرحله از عرفان که می رسند سلسله ای از گوه خوری ها را پی می ریزند که بو می دهد بدجور !




90/05/28 ساعت 14:3
احکام و باید و نباید های شرعی و عرفی وسیله ای شده برای توجیه برخی باید و نباید های شرعی و عرفی دیگر :

- چکار می کنی؟

- ناهار میخورم!

- روزه نیستی مگه؟

- چراااا . می خورم که ریا نشه!

کثیف ترینش است و عامل بدبختی مان.

ب.ن : البته برای خنده و دور هم شاد بودن خوب است.




90/05/19 ساعت 2:12
سفرها قابله ی افکارند. مکان های اندکی به اندازه ی هواپیما، کشتی یا قطار ِ در حال حرکت منشا گفت و گوهای درونی هستند. گویی همبستگی غریبی میان چیزی که مقابل چشممان قرار دارد و افکار درون ذهن مان وجود دارد : گاهی افکار بزرگ به مناظر عظیم نیاز دارند، و افکار جدید به مکان های جدید. ظاهرا افکار درونی که به درجا زدن گرایش دارند با گذر سریع مناظر به تحرک در می آیند. شاید ذهن ما زمانی که باید بیندیشد از فکر کردن باز می ایستد. این کار همان اندازه فلج کننده است که مجبور بشویم ناغافل لطیفه ای بگوییم یا لهجه ای را تقلید کنیم. فکر کردن زمانی که بخش هایی از ذهن به کارهای دیگری معطوف می شوند بهتر انجام می گیرد، مثلا با گوش دادن به موسیقی یا تماشای ردیف درخت های کنار جاده، گویی آهنگ موسیقی یا منظره برای لحظه ای آن بخش عملی ، عصبی و خرده گیر مغز را که به هنگام برآمدن فکر دشواری در ناخودآگاه ، تمایل به بسته شدن دارد و از خاطره ها ، نیازها و افکار اصیل و درونگرا دور می شود، منفک می کند و در عوض افکار غیرشخصی و سازنده را ترجیح می دهد.

هنر سیر و سفر – آلن دو باتن




90/05/18 ساعت 6:30
سر زدن به کتابفروشی های هر شهر گاه اتفاق هایی خوب به همراه دارد. کتاب هایی بجامانده از آخرین چاپ که در هیچ عطاری پیدا نمی شود و در قفسه ای دووور خاک می خورد از بین همه کتاب ها صدایت می زنند. کتاب هایی که به دلیل پخش نامناسب تا روستا و شهری دورافتاده می روند اما قدوم مبارکشان به کلانشهر پرمدعای تو نمی رسد خودنمایی می کنند. کتاب هایی که ندیده ای فخرفروشی می کنند که هستیم. و این از شانس توست که دست دراز  می کنی و مالکش می شوی.

تفریح خوبی ست سر زدن به تنها کتاب فروشی شهرهایی که می گذری ازشان.

 




89/12/08 ساعت 3:29
بارون می زنه. کرمت می گیره بری و برای دلت قدم بزنی. به خودت که میای می بینی داری تند قدم میزنی. قدم آهسته می کنی. یه لحظه بعد همونی میشه که بود. سعی می کنی بی خیال و آروم راه بری. نمیشه. تلاش چند باره ات بی نتیجه می مونه. راه رفتن خودت م یادت می ره.

فکر که می کنی می بینی کسی نیست هم قدمت باشه تا قدمهات بی هوا نرن به هر جا. نرن به عجله . نرن به بی خیالی. بیشتر که فکر می کنی با خودت میگی کاش میشد فکر کنم دیگه نیست تا همقدمم باشه. غم کسی نیست بیشتر از نبودن دیکه نیسته.

هرچند دیگه کسی نیست همقدمت.

بزن باران...




89/11/02 ساعت 19:30
در زندگی مردان دوره ای اضافه و بیهوده وجود دارد که باید از آن گذر کرد. این دوره خدمت واقعا مقدس سربازی است.‍


89/10/05 ساعت 13:25
اینجا در مرخصی کاملی هستیم که بسیار خسته کننده است. اگر پایی به زمین می کوبیدیم و سرویسی سرویس می کردیم دلمان نمی سوخت ازین یک لنگ در هوا بودن. تعمق نمی کردیم به این بی اراده گی و بی اختیاری وقت. نه تنها از خدمت که از زندگی مرخصمان کرده اند.




89/09/29 ساعت 4:49
بحث خدمت که میشه همه بلا استثنا خاطراتی دارن که انفجار زرنگی و خوشمزگیه.اینجور که به نظر میاد اکثرن رفیق گرمابه و گلستان ارشد و فرمانده شون بودن و عمرا غمی نبوده.‍


89/09/18 ساعت 0:9

بسمه تعالی

با تشکر از آمادگی جنابعالی جهت پیوستن به نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران ...

امیدواریم دوره ی خدمت وظیفه عمومی را به خوبی و خوشی پشت سر بگذارید.




89/09/08 ساعت 12:27
به لطف داستان ها و رمان ها و فیلم هایمان آنقدر در جغرافیای تهران غرق شده ایم که دیگر جای جای ندیده اش به سال و ماه و روز ، برایمان نوستالژیک ترین جای دنیاست.  حتی عشق های نداشته مان هم روی صندلی های کافه ها و پارک هایش جان گرفته و در بالکن آپارتمانی در بالاشهرش جان می بازد.

در آخر ما شهرستانی و آنها تهرانی.




89/09/03 ساعت 2:18
من نیستم

کسی هست و

من عاشقش نیستم

چرا عشق کسی من نیستم

 نکند

من نیستم.

 




89/07/23 ساعت 10:2

دین چیزهای ساده و رک را بیشتر دوست داشت. وقتی بالاخره یک میز خالی نشانشان داده می شد ، می رفتند و می نشستند ، کلاه ها را کنار هم – درست برعکس و روی تاجشان – می گذاشتد روی چرم مصنوعی قرمز و براق صندلی ها. برای خوش شانسی. اگر کلاه را روی لبه اش بگذاری امکان ندارد ، اصلا محال است اقبال بهت رو کند – هر دو این را می دانستند. و هر دو خوب می دانستند چطور جنس " شانس " شان در طول سال ها ، بی سروصدا ، عوض شده. شانس نه دیگر به پول ربط داشت ، نه به موفقیت ، نه به سلامتی ، نه به " آینده " – از هر جنسی. فرق اصلی اش همین بود. حالا " شانس " فقط به زمان حال مربوط می شد. به تداوم بخشیدنش. در واقع به درک کردنش ، لذت بردنش.

خواب خوب بهشت – سام شپارد




89/07/17 ساعت 12:44
ته مانده ایم

            که مانده ایم

                     که عقب مانده ایم...




89/07/15 ساعت 14:23
- بله؟

- شما  کاری داشتین؟

- شما تماس گرفتین!

- شما به این شماره پیام داده بودین و تماس گرفته بودین.خواستم بدونم چرا؟

- خب حتما از اونور جوابی گرفتم!

- من دست اینور رو قلم می کنم تا دیگه جواب ندن.

- باشه.

 

پ.ن : غیرت ایرانی، افتخار ایرانی!

پ.ن2 : برای رهایی از چیزی ، دست به دامان کسی نشوید که کل آزادی تان را بر باد دهد.




89/07/13 ساعت 13:31
انتظار. نود درصد زندگی مان شد انتظار برای محقق شدن آمال و آرزوهای خوش مان. چه اگر ناامیدی را انتخاب کرده بودیم و دل خوش نکرده بودیم به نتیجه ی محقق شدن شان، شاید تکانی داده بودیم و به هم کشیده بودیم و جایی را گرفته بودیم. 23 سال هم گذشت. ما ماندیم و دایره ی قسمت.

 در دایره ی قسمت ما نقطه ی بوقــــــــیم...




89/07/11 ساعت 22:58
به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی

 

به چه دل خوش کرده ای؟

تکاندن برف

                از شانه های آدم برفی؟

 

رنگ های رفته ی دنیا - گروس عبدالملکیان




89/07/08 ساعت 0:30
این روزها طرح هایی را که برای داستان های کوتاه به ذهنم می رسد ، یادداشت می کنم و در یک رمان به اسم کیلگور تراوت چاپ می کنم. این شروع یکی از آنهاست که از لاشه ی زمان لرزه ی یک بیرون کشیده ام. اسم این داستان، خواهران ب-36 است :

در سیاره ی زن سالار بوبو در سحابی سرطان، سه خواهر بودند که نام خانوادگی آنها ب-36 بود. در زمین نیز هواپیمایی بود با همین نام که رهبران فاسد ، آن را برای ریختن بمب بر سر شهروندان طراحی کرده بودند. این شباهت اسمی کاملا اتفاقی بود ، چون زمین و بوبو آن قدر از هم دور بودند که برقراری ارتباط بین شان غیرممکن بود.

یک شباهت اتفاقی دیگر : زبان نوشتاری مردم بوبو شباهت زیادی به زبان انگلیسی مردم سیاره زمین داشت و در زبان آنها هم بیست و شش علامت آوایی ، ده تا عدد ، و در حدود هشت نشانه ی سجاوندی در خطوط افقی وجود داشت که به شکل منحصر به فردی کنار هم قرار می گرفتند.

هر سه خواهر زیبا بودند ولی دو تای آنها محبوبیت داشتند. یکی نقاش و دیگری نویسنده ی داستان های کوتاه بود. کسی نمی توانست سومی را که دانشمند بود تحمل کند. او خیلی کسل کننده بود و فقط می توانست از ترمودینامیک حرف بزند. حسود هم بود و در دلش یواشکی آرزو می کرد کاش بتواند کاری کند که دو خواهرهنرمندش به اصطلاح مورد علاقه ی تراوت، حس کنند به گند کشیده شده اند.

تراوت گفت که ساکنان سیاره ی بوبو بخاطر مغزهای خیلی بزرگشان انعطاف پذیرترین مخلوقات خانواده ی کهکشانها بودند. آنها می توانستند مغزشان را طوری برنامه ریزی کنند که کاری را بکند یا نکند ، چیزی را حس کند یا نکند ، یا هرچیزی که فکرش را بکنید !

این برنامه ریزی، الکتریکی یا با عمل جراحی یا هرگونه دستکاری دیگری در سیستم عصبی نبود. این کار از طریق معاشرت و فقط هم با حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن انجام می شد. بزرگترها با بوبویی های کوچکتر درباره ی احساسات و رفتارهایی که به نظرشان شایسته و مناسب می آمد، با نظری موافق حرف می زدند. ذهن کوچکترها نیز مدارهایی تولید میکرد که به طورخودکار باعث بوجود آمدن رفتار و شادیهای مودبانه می شد.

به عنوان مثال وقتی اتفاق خاصی نمی افتاد ، استفاده از محرک های کوچک ، از قبیل ترتیب قرار گرفتن منحصر به فرد بیست و شش علامت آوایی و ده تا عدد و حدود هشت نشانه ی سجاوندی در خطوط افقی یا لکه های رنگ روی سطوح صاف به شکل های مختلف برای به هیجان آوردن بوبویی ها کار خوبی به نظر می رسید.

وقتی بوبویی کوچکی کتابی می خواند ، ممکن بود یکی از بزرگترها ، وسط خواندن او بر اساس آنچه در کتاب اتفاق می افتاد بگوید : " غم انگیز نیست؟ کامیون حمل زباله هم اینک سگ کوچولو و قشنگ دخترک را زیر گرفته است. اشکت را در نمی آورد؟ " همان فرد، ممکن است در داستانی کاملا متفاوت بگوید : " خنده دار نیست؟ وقتی آن پیرمرد مغرور و پولدار، پایش را روی پوسته ی نیم-نیم گذاشت و توی چاه فاضلاب افتاد، از خنده روده بر نشدی؟ "

نیم-نیم میوه ای شبیه موز در سیاره ی بوبو بود.

بزرگترها ممکن بود از بوبویی نابالغی که همراهشان به نمایشگاه نقاشی آمده بود ، بپرسند زنی که در فلان تابلوی نقاشی است لبخند زده یا نه ؟ آیا امکان دارد به خاطر چیزی غمگین باشد و باز هم همانطور به نظر برسد؟ فکر می کی ازدواج کرده است ؟ بچه دارد ؟ با بچه اش خوب است ؟ به نظرت بعدا کجا می رود ؟ دلش می خواهد برود؟

اگر ظرف میوه ای در نقاشی بود ، ممکن بود برزگترها بپرسند :

" آیا آن نیم-نیم خوشمزه به نظر نمی رسد؟ بّـه بّـه بّـه ! "

این مثالها از تربیت فرزندان بوبویی ها، مال من نیست.مثالهای کیلگور تراوت است.

به این صورت در مغزهای بیشتر بوبویی ها، ولی نه همه ی آنها، مدارها یا اگر این کلمه را نمی پسندید ، ریزتراشه هایی بوجود می آمد. به چنین چیزی در زمین قوه ی تخیل می گویند.

محبوبیت دو خواهر ب-36 ، نویسنده ی داستان های کوتاه و نقاش نیز به خاطر قوه ی تخیل بوبویی ها بود.

خواهر بدجنس هم قوه ی تخیل داشت ، اما نه در زمینه ی تحسین هنر. او کتاب نمی خواند ، به نمایشگاه نقاشی هم نمی رفت. وقتی که بچه بود، اوقات بیکاری اش را در باغ دارالمجانینِ کنار خانه شان می گذراند. بوبویی ها اعتقاد داشتند که بیماران روانی آنجا بی آزارند ، به همین خاطر معاشرت خواهر بدجنس را با آنها کاری دلسوزانه و ترحم آمیز می دانستند. ولی دیوانه ها به او ترمودینامیک و انتگرال و چیزهایی از این قبیل یاد دادند.

وقتی خواهر بدجنس بزرگتر شد، با کمک دیوانه ها روی طرح هایی برای دوربین های تلویزیونی و گیرنده ها و فرستنده ها کار کرد. سپس از مادر بسیار ثروتمندش برای ساخت و عرضه ی این دستگاه های شیطانی به بازار پول گرفت. در مدت کوتاهی ، تلویزیون رواج زیادی یافت، چون برنامه های جذاب آن بیننده گان را به اندیشیدن وا نمی داشت.

خواهر بدجنس پولدار شد ، ولی مایه ی خوشحالی او بیش از هرچیز ، این بود که خواهرهایش به تدریج احساس کردند دارند به گند کشیده می شوند.

بوبویی های کوچک نیز دیگر نیازی به تقویت قوه ی تخیل نداشتند زیرا فقط کافی بود تلویزیون را روشن کنند و پای برنامه های پر زرق و برق و مزخرف آن بنشیند. آنها با دیدن صفحه ی کتاب یا نقاشی ، تعجب می کردند که چطور بعضی ها از نگاه کردن به چنین چیزهای ساده و بی حرکتی لذت می برند.

اسم خواهر بدجنس نیم-نیم بود. زمانی که والدینش این اسم را رویش می گذاشتند ، به ذهنشان هم نمی رسید که در آینده او چه موجود ناخوشایندی می شود. اما تلویزیون فقط یکی از اختراعات جزیی او بود. خواهر بدجنس هیچ وقت نتوانست محبوب شود چون مثل همیشه کسل کننده بود. به همین دلیل اتومبیل ، رایانه ، سیم خاردار ، مین ، مسلسل های دستی و چیزهایی شبیه به این را اختراع کرد. او واقعا موجود رذلی بود.

هیچ کدام از بوبویی های نسل جدید قوه ی تخیل نداشتند. به همین دلیل آشغال هایی را که نیم-نیم به آنها می فروخت ، حسابی از بی حوصلگی درشان می آورد. چرا که نه؟ چه بی معنی!

در هر حال آنها بدون قوه ی تخیل، قادر به انجام کار اجدادشان یعنی خواندن داستان های جذاب و مفرح برای همدیگر نبودند. این بود که به قول کیلگور تراوت : " بوبویی ها بی رحمترین مخلوقات خانواده ی کهکشان ها شدند. "

زمان لرزه – کورت ونه گوت




89/07/06 ساعت 2:33
جمله ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می شود :

ما از همان ابتدا نیز علاقه ای به دنیا آمدن نداشتیم.

زمان لرزه - کورت ونه گوت